عدالت اجتماعی
عدالت اجتماعى در واقع يكى از شعارهاى اصلى همه ايدئولوژىها و نهضتهاى سوسياليستى و شبه سوسياليستى است. آنها بر اين باورند كه تا زمانى كه عدالت اجتماعى (اقتصادى) برقرار نشود، عدالت به معناى واقعى آن تحقق نخواهد يافت. بايد توجه داشت كه ميان عدالت توزيعى و عدالت اجتماعى از لحاظ مضمونى و مصداقى تفاوتهاى اساسى وجود دارد. مفهوم قديمى عدالت توزيعى مبتنى بر تصور سلسلهمراتبى يا ارگانيك جامعه است؛ در حالى كه عدالت اجتماعى مفهوم جديدى است كه پيشفرض اوليه آن عبارت است از برابرى همه افراد جامعه با تصور اتميستى از اجتماع كه در آن هيچگونه پيوند ارگانيك و سلسلهمراتبى ميان افراد تشكيلدهنده جامعه وجود ندارد. بنابراين مفهوم عدالت اجتماعى قابل اطلاق بر جوامع سنتىاى كه داراى ساختار ارگانيك هستند، نمىباشد.
عدالت اجتماعى گوياى توزيع عادلانه امكانات و ثروت ميان افرادى است كه طبق تعريف داراى حقوق برابرند. مسأله اينجاست كه چه معيارى براى عدالت در توزيع وجود دارد؟ واضح است كه تقسيم علىالسويه ميان همه افراد، راه حل نيست؛ زيرا شايستگى، توانايى، تلاش، نياز و ذائقه هر فردى با فرد ديگر متفاوت است. پس توزيع عادلانه مستلزم شناسايى ويژگىهاى فرد فرد آحاد جامعه است. اما در جوامع گسترده امروزى چنين كارى ناممكن است. از اين گذشته رسيدن به معيارى واحد در توزيع، با توجه به تفاوت سلايق و ارزشها و خلقيات ممكن نيست. بنابراين مفهوم عدالت اجتماعى، بر خلاف تصور رايج، مفهومى بهغايت ذهنى و سيال است؛ به طورى كه مضمونى عينى، مشخص و قابل قبول براى همگان نمىتوان براى آن تصور كرد.
يكى از مهمترين نقادان مفهوم عدالت اجتماعى، فردريك فون هايك، اقتصاددان و فيلسوف سياسى معاصر است. از نظر وى عدالت خصيصه مربوط به رفتار انسانى است. از اين رو اگر اين واژه در توصيف يك وضعيت (اجتماعى) به كار رود، فاقد معنا خواهد بود؛ مگر اينكه شخص معينى مسؤول برقرارى اين وضعيت شناخته شود. نظمهاى اجتماعى خودجوش (غيرسازمانى) را كه تشكيل عملكردشان به قصد و اراده افرادى معين بستگى ندارد، نمىتوان متصف به عادلانه يا ناعادلانه بودن نمود. عدالت اجتماعى فرد را مخاطب قرار نمىدهد؛ بلكه جامعه را مسؤول مىشناسد. سواى خطاى تصور انسانوار از جامعه كه جامعه را صاحب اراده، تصميم و مسؤوليت مىداند، تنها در صورتى مىتوان جامعه را مسؤول به حساب آورد كه از لحاظ ساختار و عملكرد، وضع يك سازمان را داشته باشد. پس تنها زمانى مىتوان از عدالت اجتماعى سخن گفت كه جامعه به صورت يك سازمان تصور شود. از اين رو مىتوان گفت هر اقدامى كه در جهت تحقق عدالت اجتماعى صورت گيرد، عملاً به معناى گامبرداشتن در جهت تبديل جامعه به سازمان است.
اما يك جامعه بزرگ را هيچگاه نمىتوان به سازمان تبديل نمود. سازمان يك يا چند هدف مشخص را دنبال مىكند؛ در حالى كه جامعه نظمى است كه در آن تكثر اهداف به تعداد اعضاى آن است. آزادى در حقيقت چيزى جز همين تكثر اهداف فردى نيست و تبديل جامعه به سازمان نتيجهاى جز سركوب آزادىهاى فردى ندارد. در اين خصوص، هايك اين سؤال اساسى را مطرح مىسازد كه آيا واقعاً اين تكليف اخلاقى وجود دارد كه انسان خود را مطيع قدرت نمايد تا با تنظيم فعاليتهاى اعضاى جامعه، نوع معينى از توزيع را كه به روايتى عادلانه تلقى مىشود، تحقق بخشد؟ هرگام به پيش در جهت عملى ساختن عدالت اجتماعى، گامى به پس در زمينه آزادىهاى فردى است.
منطق توزيعى عدالت اجتماعى، در تضاد با عملكرد بىطرفانه مكانيسم بازار رقابتى يا اقتصاد آزاد است. با توجه به اينكه نظام بازار رقابتى نوعى نظم خودجوش و غيرسازمانى است، صفات عادلانه يا ناعادلانه را درباره آن و نتايج حاصل از آن نمىتوان به كار برد. علت اين امر واضح است. عدالت اساساً خصيصه رفتار فردى است و ارتباطى به وضعيت پديدهها ندارد. اين موضوع عيناً در مورد نظم بازار نيز صدق مىكند. نظم اقتصادى بازار مستلزم رعايت بعضى قواعد رفتارى كلى است. عدالت اينجا مربوط به نحوه كردار شركتكنندگان در رقابت اقتصادى و نيز بىطرفى داور (دولت) ناظر بر قواعد بازى است. اگر نسبت به قواعد تخلفى صورت نگيرد، نتيجه عملكرد بازار را از زاويه عدالت نمىتوان داورى نمود؛ چرا كه نتايج نظم بازار محصول طرح و قصد قبلى شخص يا اشخاص معينى نيست. چگونگى توزيع درآمد و ثروت ناشى از نظم بازار ممكن است براى بعضىها بسيار ناگوار به نظر آيد؛ يعنى بازندگانى باشند كه از هر نظر شايستگى آنها بيشتر از برندگان باشد. اما اين وضع را نمىتوان ناعادلانه خواند؛ چون هيچ رفتار ناعادلانهاى آن را به وجود نياورده است.
نكته مهمى كه درباره جوامعى مانند جامعه ما كه هنوز به توسعه اقتصادى پايدار دست نيافتهاند بايد مورد تأكيد قرار گيرد، اين است كه خلط آرمان عدالت اجتماعى با مفهوم قديمى عدالت توزيعى در عمل منتهى به اتخاذ سياستهاى ضدتوسعه مىگردد. تبليغ بدون تأمل عدالت اجتماعى و سعى در به اجرا گذاشتن سياستهاى ناظر بر آن، علاوه بر مشكلات عديده، زيان جبرانناپذير ديگرى نيز به همراه مىآورد و آن بىاعتبار نمودن شأن و منزلت حق و قانون در جامعه است.